تبلیغات
بیوگرافی نویسندگان مشهور دنیا - جیمزجویس


بیوگرافی کامل نویسندگان مشهور دنیا

درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

tz577lzcbznqrjqi507.jpg                                               

بیوگرافی جیمز جویس

جیمز جویس در فوریه 1882 در یکی از حومه های آرام و مرفه جنوب دابلین به دنیا آمد. خانواده او در آن زمان کمابیش دررفاه به سر می برد. جیمز فرزند اول خانواده بود مادرش برای او چهارده خواهر وبرادر به دنیا آورد که پنج نفر از آنها در کودکی در گذشتند. خانواده سپس به بری، شهرک سرسبز و زیبایی در کنار دریا ، نقل مکان کرد. جان جویس می گفت که علت انتخاب این محل برای سکونت، آن است که بستگان همسرش به علت گران بودن بلیت قطار نتوانند مزاحم آنها شوند، اما  قطار های مرتب  دابلین برین آنها و نیز آشنایان دیگر را ،به خصوص در تعطیلات آخر هفته ، به کنار دریا و تفرجگاه ساحلی می کشاند. جان جویس، که در این زمان هنوز تند خو نشده بود، با بذله گویی هایش مصاحبت با خود را برای هر کسی دلنشین می کرد. به دختر هایش می گفت؛ هیچ وفت با مردی که در کار ک به دنیا آمده باشد ازدواج نکنید، مادرتان کرد و نتیجه اش را دید. یک بار نیز که همراه همسرش در یک مجلس مهمانی شرکت کرده بود، یکی از مهمانان که تازه با او آشنا شده بود خواهش می کند که او را به خانم جوان همراهش معرفی کند. جان جویس می گوید، باکمال میل، اما لازم است به عرض تان برسانم که این خانم جوان مادر چهار فرزند است.

در اوایل ازدواج جان جویس و همسرش هرکس که و ارد خانه آنها می شد اولین چیزی که جلب نظرش را می کرد عکس های چند دختر بود که روی دستگاه پیانو قرار داشتند. عکس ها در واقع دوست دخترهای دوران پیش از ازدواج جان جویس بودند. روزی جان جویس وارد خانه می شود و می بیند اثری از آثار عکس ها نیست. از همسرش می پرسد که چه برسر عکس ها آمده وهمسرش می گوید که آنها را سوزانده اند. جان جویس می پرسد که چه کسی این کار را کرده و همسرش می گوید که من سوزانده ام. جان می گوید که خیر، این کار تو نبوده، کار آن عجوزه ای است که بالاست و به طبقه بالای خانه اشاره می کند.

کسی که در طبقه بالای خانه آنها زندگی کرد ، خانم دانته کانوی، خویشاوند دور جان جویس بود که بچه ها دانتی  صدایش میکردند. دانتی ، که زنی چاق و زشت رو بود و تمایلات مذهبی داشت . اولین معلم جیمز جویس بود و به او خواندن و نوشتن و نیز حساب و جغرافیا آموخته بود. دانتی با توجه به تاریخچه زندگی اش حق داشت نسبت به مردها و کارهای آنها به دیده تردید و حتی بدبینی بنگرد و پر خاشگر باشد. او که کاتولیک متعصبی بود. در جوانی به این قصد که راهبه شود وارد صومعه ای شده بود اما پس از آن که برادرش در گذشت و ارثی از خود به جا گذاشت، از صومعه بیرون آمد واین تصمیمی بود که بعدها همواره اسباب پشیمانی او بود و از آن به تلخی یاد می کرد. دانتی، مدت کوتاهی پس از تصاحب سی هزار پاوند ارثیه برادر، با کارمند بانکی که از ماجرای ثروتمند شدن او کاملا آگاهی داشت آشنا شد. این آشنایی بسیار زود به ازدواج انجامید. اما در یکی از همان روزهای ابتدای ماه عسل ،کارمند بانک ناگهان ناپدید شد. داماد زرنگ همراه با پول های عروس به یکی از کشورهای آمریکای لاتین گریخته بود. پس از مستقر شدن هم نیازی ندیده بو که به دنبال عروس بفرستد. بدین ترتیب طبیعی بود که خانم دانته به خصوص از مردان هوسباز بیزار باشد وتمامی عکس های یادگاری پدر جیمز جویس را سوزانده باشد.

خانم دانته کانوی در عین حال زنی باهوش و به نسبت تحصیل کرده بود. اومعمولا روی یک مبل تاجج و تخت مانند می نشست و با آن کلاه توری دار ،دامن سنگین مخمل و سرپایی های جواهرنشان ، به چند مخده تکیه می داد تا پشت درد مزمن اش آرام شود. آن وقت زنگی را به صدا در می آورد. چیزی نمی گذشت که جیمز جویس پا به اتاق می گذاشت وکنار پای او می نشست و آماده درس خواندن می شد.خرافاتی که دامنگیر دانتی بود بیش از هر چیز دیگر توجه جیمزجویس کودک را به خود جلب کرد. دانتی در هز فرصتی درباره آخرالزمان برای جیمز صحبت می کرد. گویی منتظر بود دنیا هر لحظه به آخر برسد.

جیمز جویس تا سن دوازده سالگی از رعدوبرق می ترسید. به گفته برادرش، استانیسلاس، این برس را البته دانتی در دل او کاشته بود. عکس العمل او به دنبال شنیدن صدای رعدو برق، که تعداد آنها در ناحیه باران خیز آنها اندک نبود، آن بود که شتابان از پلکان بالا می رفت و خود را به طبقه دوم می رساند و توی گنجه آن جا پنهان می شد. دانتی با حالی مضطرب به او می گفت ه صلیب بکشد و بگوید:ای مسیح ناصری، ما را از مرگ ناگهانی و نا منتظر نجات ده و چندبار این جمله را تکرار کند. جیم مرتب صلیب میکشید و جمله یاد شده را تکرار میکرد؛ اما رعد و برق همچنان ادامه پیدا می کرد و بنابراین بر هراس جیم افزوده میشد. این هراس از رعدوبرق در بزرگ سالی نیز او را رها نمی کرد و مثلا چنانچه کسی پشت پنجره ایستاده بود تا از منظره رعدوبرق لذت ببرد ،جیمز جویس به صدای بلند میگفت که پنجره را ببندد. وقتی یکی از دوستانش در شهر تریست از اوپرسیده بودکه این عکس العمل چیست که در مقابل یک چیز طبیعی از خود نشان می دهد ،در پاسخ گفته بود، تو در محیط ایرلند کاتولیک بزرگ نشده ای.

به هر حال، رعدوبرق، آن گونه که دانتی به او القا کرده بود، به عنوان ابزار قدرت و خشم پروردگار با چنان شدتی تخیل او را تحت تاثیر قرار می داد که باشنیدن هر بار صدای رعدوبرق تمام و جودش به لرزه در می آمد. دانتی از جمله چیزهای دیگر که به جیم آموخت ترس بیش از حد از دوزخ بود. او جیمز و برادرش استانیسلاس را به موزه ملی می برد صرفا با این هدف که تابلو روز قیامت را به آنها نشان بدهد. به آنها می گفت:«چشم تان را باز کنید خوب بینید ،خداوند با کسی شوخی ندارد.بنابراین مواظب رفتارتان باشید.»

در همسایگی آنها داروسازی زندگی می کرد که دختر زیبایی به نام آیلین داشت. آیلین چهارماه از جیمزکوچکتر بود و با هم به یک کودکستان میرفتند. دو پدر خانواده که آ«ها را می دیدند با هم همبازی هستند ، پیش خود کمابیش به شوخی می گفتند که بد نیست وقتی بزرگ میشوند زن وشوهر شوند. دانتی ک شاهد این گفت و گوها و رفت وآمدها بود به جیمز هشدار می داد که خودش را از آیلین کناربکشد؛ چون او پروتستان است و داشتن یک همبازی پروتستان به معنی افتادن توی جهنم است.

شخص دیگری که گهگاه در خانه جان جویس زندگی می کرد جان کلی بود. جان کلی محبوب بچه ها در خانه جان جویس بود. او میهن پرستی پرشور بود. جان جویس و جان کلی بیشتر صحبت هایی که با هم داشتند فبه خصوص وفت هایی که در پشت میز غذاخوری نشسته بودند فدربازه چارلز پانل و سرنوشت غم انگیز او بود. جان جویس، جان کلی و تمام اعضای خانواده از چارلز پارنل جانبداری می کردند و از اسقف های کاتولیک ایرلند به عنوان خائن نام می بردند و آنها را مسئول بد نامی و مرگ نا بهنگام پارنل می دانستند. تنها فرد مخالف در خانه خانم دانته کانوی، معلم سرخانه بچه ها بود ،که سخت از اسقف ها طرفداری می کرد. بحث میان اعضای خانواده گاهی ادامه پیدا می کرد و به داد وفریاد هم کشیده می شد. این بحث در خانه بسیاری از ایرلند ها تا مدت ها در جریان بود. یک بار که در شب ژانویه تمامی افراد خانواده جویس برسر میز شام نشسته بودند، باز بحث تندپی میان دو طرف در گرفت. جان جویس و جان کلی با یادآوری بلاش ها و مبارزات پیگیر پارنل برای دست یابی به آزادی ایرلند که آرزوی هر ایرلندی بود، سراپا خشمگین، به شدت گریستند. آن شب خانم کانوی شام نخورده از سر میز بلند شدو چهار روز بعد اثاثیه اش را برداشت و برای همیشه از خانه آنها رفت.

به هر حال حضور جان کلی به خصوص برای بچه ها و از جمله جیمز جویس هیجان بیشتری داست. او به سبب سوءاستفاده در معاملات زمین چندین بار به زندان افتاده بود. جان جویس، پس از پایان هربار دوران محکومیت، او را به خانه خود می آورد تا به دنبال دوران سخت زندان که با اعمال شاقه همراه بود تمدد اعصابی بکند. او که سه انگشت یکی از دست هایش به سبب همین کارهای شاق و به خصوص قیراندود کردن الیاف کنف دچار انقباض شده بود و از کار افتاده بود، به شوخی به بچه ها می گفت، می دانید چرا این انگشت ها به این روز افتاده اند؟ و خودش جواب می داد؛ چون برای ملکه ویکتریا هدیه درست کرده اند و مجرمان فراری درآن دوران دشمن ملکه ناشناخته می شدند پناه دادن به آنها جرم شمرده می شد و مجازات زندانی در پی داشت و بنابراین کمک به جان کلی مخاطره آمیز بود. با وجود این ، جان جویس، به پاس میهن دوستی پر شور و مشترکی که در وجود جان کلی می دید، خطر را به جان می خرید و پیوسته او را در پناه خود داشت.

خانواده در عین حال روزهای شادی هم داشت. خانه کنار دریای شهرک بری جان جویس بزرگ و جادار بود و به خصوص یک شنبه ها که مهمان ها با قطار از راه می رسیدند جنب و جوش پرشوری خانه را می آکند. مهمانها ناهار را می خوردند، بعد از طهر ار به قدم زدن در کنار دریا می گذراندند و برای شام به خانه می آمدند. مهمانها و اهل خانه سپس همراه بچه ها به اتاق پذیرایی که در طبقه بالا، مشرف بر دریا ،بود می رفتند.پس از شام، که همیشه هم مفصل بود، دور پیانو جمع می شدند. مری جین موری ،مادر جیمز جویس ،با آن صدای دلنشین اش پشت میز پیانو می نشست و با مهارت می نواخت. شادخوار یتا دل شب ادامه پیدا می کرد. جیمز جویس، که خود صدای دلیشینی داشت، بعدها در دوران بزرگسالی با حسرت ا زاین شبها یاد کرده است.

جیمز جویس دوران دبستان را ازمدرسه شبانه روزی و گران قیمت گاتولیک ها، به نام کلانگز ،آغاز کرد. کلانگز یک قصر چند طبقه قرون وسطایی بود که پیرامونش را درختان زیبای نارون و زمین های وسیع احاطه کرده بود. جیمز در این مدرسه درزمینه درس و ورزش از شاگردان هم سن و سالش بود و جوایزی که به دست آورده بود یک کمد شیشه دار خانه را پر کرده بود که در میان آنها یک قوری و قهوه جوش نقره ای می درخشید.

تفرعن بچه های همکلاسش یکی از چیزهایی بود که برایش تازگی داشت. او نا گزیر برای آن که دست کمی از آنها نداشته باشدپدرش را نجیب زاده، یکی از عمو هایش را قاضی وعموی دیگرش را ژنرال ارتش معرفی کرده بود. روزی یکی از همین بچه های متفرعن عینک جیمز را از چشمش برداشت و لگد کرد.جیمز عینک شکسته را به پدر دالی که معاونت مدرسه را به عهده داشت نشان داد واز بچة خطا کار  شکایت کرد، اما پدر دالی با این تصور که جیمز خودش عینک را شکسته تا درسش را از بر نکند او را با چوب دستی تنبیه کرد.جیمز کوچولو که در سر کلاس و در حضور همشاگردان چوب خورده بود به مدیر مدرسه، یعنی پدر جان کانمی، که کشیشی مهربان و خوش خلق بود مراجعه کرد. پدر کانمی حق را به جانب او داد و از جیمز دل جویی کرد. همکلاسی ها که دیدند جیمز دست به کار بی سابقه ای زده و جرئت کرده یکی از کارهای نادرست پدر دالی را به اطلاع مدیر رسانده، شهامت او را تحسین کردند و از آن پس برایش احترام قائل بودند؛به خصوص که پدر دالی کشیشی سختگیر و بد خو بود و حتی نامش لرزه بر اندام بچه ها می انداخت .

جیمز از هوش و استعداد کم نظیری بهده مند بود و مطالب درسی را به سرعت به خاطر می سپرد. او همواره شاگرد اول شناخته می شد و زندگی پر تلاشی در محیط مدرسة شبانه روزی داشت. ناگهان در یکی از روزهای سال 1891 اولیای مدرسه به اطلاع او رساندند که دیگر نمی تواند در آن مدرسه به تحصیل ادامه دهد. از دست پدر کانمی نیز با همة علاقه ای که به شاگرد با استعدادش داشت وآینده روشنی را برایش پیش بینی می کرد کاری ساخته نبود . شهریة مدرسه که اندک هم نبود.پرداخت نشده بود. جیمزجویس بی نوا ،چمدان به دست، از مدرسه بیرون آمد، پس از چند قدم، برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. قصر کلانگز با ابهت تمام سر برافراشته بود. روزی به خود می بالید که در بزرگترین مدرسه دابلین، پایتخت ایرلند، درس می خواند اما اکنون مریه را از او گرفته بودند. اشک نمی ریخت، چیزی که در درونش زبانه می کشید خشم بود. به یاد شعری افتاد که برضد تیم هیلی، معاون خیانتکار چارلز پارنل با عنوان تو هیلی و با الهام از جمله معروف تو بروتوس شکسپیر در نمایشنامه جولیوس سزار سروده بودو در مدرسه دست به دست گشته بود و سرانجام هم پدرش آن را در جایی به چاپ رسانده بود. به عیان می دید که سرنوشت چارلز پارنل؛ که شاه بی تاج وتخت ایرلند لقب گرفته بود، گره خورده است. او تا پایان عمر میان روزگارفلاکت بار خود و سرنوشت غمبار پارنل پیوندی قاطع می دید. پارنل درسخنان کوبنده خود به انگلیسی های اشغالگر و حامیان ایرلندی آن ها تاخته بود و ندای آزادی ایرلند سر داده بود، و از این رو مخالفان او را به سزای جسارت هایش رسانده بودند. شکست او شکست یاران و نزدیکان او را درپی داشت. جان جویس یکی از این یاران بود. او هرچه در توان داشت انجام داده بود، حتی به کارک سفر کرده بود و از اجاره دارهایش خواسته بود تا به کاندیداتوری پارنل رأی دهند. بنابراین طبیعی بود که مخالفان آزادی ایرلند به سراغ یاران او و از جمله به سراغ جان جویس بیایند، سهام او را بالا بکشند و خود او را از کاربی کار کنند. جیمز جویس درست فکر کرده بود، سرنوشت اوبا سرنوشت چارلزپارنل گره خورده بود. سرنوشت تمامی مشتاقان آزادی ایرلند باسرنوشت پارنل گره خورده بود.

جیمزجویس به خانه که رسید همه منتظرش بودند. کسی حال خوشی ندشت. از چهره پدر آن حالت اطمینان و آرامش همیشگی محو شده بود. روزها می گذشت. پدر خسته بود. حوصله نداشت. بدخو شده بود. دیگر آن شورو نشاط همیشگی در او دیده نمی شد.بذله گویی را نیز از یاد برده بود. تنها پناهگاه او دوست قدیمی اش الکل بود. یک سال گذشت. حالا آنها ناگزیر می بایست خانه کنار دریا را واگذار کنند و به جایی دیگر بروند. این بار خانه آنها در بلک راک ، درحومه دیگری، واقع بود. خانه جدید نسبتاً آبرومندبود؛ اما سال بعد آنها باز به جایی دیگر نقل مکان کردند. این بار خانه در محدوده شهر بود و سپس چند بارپشت سر هم به خانه های دیگری در محله های دیگر اسباب کشی کردند، محله هایی که بچه ها عار داشتند نشانی آنها را به آشنایان بدهند. تا این که، درپانزده سالگی، جیمز جویس و اعضای خانواده، در مجموع، نه نشانی مختلف را پشت سر گذاشته بودند. خانه به دوشی برای خانواده به صورت یک کار عادی در آمده بود. از آن همه اثاث خانه که گران فیمت بود دیگر چیزی زیادی برجا نمانده بود. جان جویس همه را به پول نزدیک کرده بود. بنابراین تک تک افراد خانواده، که پر جمعیت هم بود، ناگزیر در کار اسباب کشی شرکت داشتند.

جین موری، مادر جیمزجویسف برای اداره کردن ده فرزندش به پول نیاز داشت. اداره مالیات که شوهرش را خانه نشین کرده بود چیزی به او نمی پرداخت. بنابراین دست به کار شد. هرروز به اداره مالیات سرمیزد. سرانجام نیز توانست یک مقرری 132 پوندی سالانه از چنگ آنها بیرون بکشد. جان جویس که همیشه با دست ودل بازی زندگی کرده بود با نداری میانه ای نداشت. او حالا دشمنان خیالی را مسئول ناکامی های خود می دانست و حتی گاهی چشم دیدن افراد خانواده اش رانداشت چون نگهداری آنها مانع می شد که به راحتی بتواندبه الکل پناه ببرد. درعین حال اوفقر را نمی پذیرفت و پیوسته خود راثروتمندی می دانست که بداقبالی آورده است. خانواده اش نیز بافقر زندگی می کرد بی آنکه که فقررا پذیرفته باشد.

برای جیمز جویس تنها یک تاسف وجود داشت و آن دوری از مدرسه کلانگز بود. جیمز جویس هیچ گاه، در سراسر عمر، آن محیط آرام قرن هیجدهمی را با آن زمین های پهناور و سایه دلپذیر نارونهای چتری و زیبا از یاد نبرد. جیمز جویس در این وقت در خانه و پیش خود درس

می خواند و پیوسته از مادرش می خواست تابه او در امتحان درس هایی که می خواند یاری کند. بچه های دیگر نیز هیچ کدام به مدرسه نمی رفتند. تنها امکان موجود مدرسه محقر برادران مسیحی بود که جان جویس به هیچ وجه اجازه نمی داد بچه هایش در آنجا نام نویسی کنند. اما سرانجام ناگزیر همان مدرسه محقر را بر سر گردانی بچه هایش ترجیح داد و بچه ها به رغم میل خود راهی آنجا شدند.

چند ماهی از نام نویسی بچه ها و حضور آنها در مدرسه برادران مسیحی نگذشته بود که یک روز جان خوشحال و سر حال به خانه آمد و به همسرش مژده داد که جیمز و استیانیسلاس نجات پیدا کرده اند. آن روز در یکی از میدان های دابلین با پدر جان کانمی برخورده بود. پدر کانمی که به تازگی از ریاست مدرسه کلانگز کناره گیری کرده بود ومعاونت کالج بلودر رابر عهده گرفته بود، وقتی شنید که شاگرد با استعداد سابقش را به اجبار به مدرسه برادران مسیحی گذاشته اند به شدت متاثر شد و قول داد که او و برادرش، استانیسلاس، را در کالج بلودر، که جایی پیشرفته و مشهور بود، بپذیرد بی آنکه خانواده ناگزیر باشد حتی یک پاوند بپردازد. کالج بلودر، که ساختمان آن به دستور یکی از اشراف معروف ایرلند در قرن هیجدهم ساخته شده بود، از مراکز مهم تحصیل آن روز به شمار می آمد. سرانجام نقطه روشنی در شب تاریک خانواده پیدا شده بود. جیمز از همه خوشحال تر بود.

در کالج بلودر، دانس آموزان بجز زبان انگلیسی که زبان رسمی کشور بود ناگزیر بودند سه زبان بیگانه فرا گیرند. جیمز جویس زبانهای لاتین و فرانسوی را انتخاب کرده بود اما در مورد زبان سوم دچار تردید بود و نمی دانست از میان سه زبان یونانی، آلمانی و ایتالیایی کدام را انتخاب کند. پدرش زبان آلمانی و مادرش زبان یونانی راپیشنهاد کردند. اما جیمز جویس سرانجام زبان ایتالیایی را انتخاب کرد و در عین حال به دلیل علاقه ای که به آثار هنریک ایبسن، نمایشنامه نویس بزرگ نروژی داشت، به فراگیری زبان نروژی پرداخت تا بتواند آثار ایبسن رابه زبان اصلی بخواند.

در آن دوران امتحانات دبیرستان، همچون مسابقات فوتبال، اتومبیل رانی و مشت زنی حرفه ای امروز بسیار با اهمیت تلقی میشد و برندگان جوایز نقدی قابل ملاحظه ای تصاحب می کردند. جیمز جویس یکی ازقهرمانان مسابقات تحصیلی دابلین بود که از کالج بلودر معرفی شده بود. به او حتی لقب «مخ» بلودر داده بودند. در مسابقات دانش آموزان ممتاز سراسر ایرلند هم حضور داشتند. به دنبال اعلام نام برندگان، که در رأس آنها نام جیمز جویس قرار داشت ، دو کشیش از مدرسه دامینیکان به سراغ جان جویس، آمدند. درآن روزگار اداره امور برخی مدارس در دست کشیش ها بود و آنها برای شکار جیمز به سراغ جان آمده بودند. به او گفتند که حاضرند نگهداری و تحصیل فرزندش رابر عهده بگیرند بی آنکه برای خواب ، خوراک، شهریه و هزینه های دیگر دیناری دریافت کنند. اما جیمز جویس به پدرش گفت که من با یسوعی ها شروع کرده ام وبا آنها هم تمام می کنم .

در همین زمان خانواده جویس بیش از یک سالی را در خانه شماره 14 خیابان فیتزگیبون، یکی ازخانه هی بسیاری که خانواده به آنجا نقل مکان کرده بود، سپری کرده بود. در همین خانه بود که جان جویس برای فروش بافی مانده املاکش، در کارک، راهی آنجا شد. جان جویس، در این سفر تنها نبود. او فرزند ارشدش، جیمز، رانیز باخود به همراه برد. جان قرار بود در کارک آنچه از املاکش به جا مانده بود بفروشد و میان طلبکاران، یا دقیق تر گفته شود، رباخواران ، تقسیم کند. این سفر برای جیمز دردناک و تلخ بود. اما جیمز از همان دوران به تلخی های زندگی به چشم تجربه می نگریست. او هیچ گاه بر سر مسائلی ک اسباب رنجش، ناراحتی و حتی نگرانی او را فراهم می کردند ،درنگ نمی کرد و اجازه نمی داد که تلخ کامی ها اورا از پا در آورندو ، در واقع، زانوی غم به بغل نمی گرفت. بلکه سعی می کرد در دل تاریکی گرداگردش شعاع نوری بیابد و در پرتو آن برای رسیدن به روزگار بهتر تلاش کند. او در این سفر در نامه هایی که برای برادرش، استانیسلاس، که همواره برایش احترام قائل بود، از هتل سلطنتی آنجا گفته بود که شبی را به اتفاق پدر در آن گذرانده بود؛ از تئاتر کوئینز کالج آنجا ؛ از گردشگاه ساحلی کارک، از آدمهای جالبی که در آنجا دیده بود و نیز از غذای مخصوص آن شهر تعریف ها کرده بود. فروش املاک یک هفته ای طول کشید. پدرو پسر سپس با جیب های انباشته از پول به دابلین باز گشتند. البته دیناری از این پولها به پدر و پسر تعلق نداشت. آنها می بایست پاوندها را به چند کارگشایی می دادندو دادند.

تغییر چشم گیری که به دنبال این رویداد پیش آمد نقل مکان خانواده بود . این بار آنها به جایی آمده بودند که با خانه هایی که، پیش تر ، مدتی را در آنجاها سپری کرده بودند قابل قیاس نبود. این با همسایه های آنها همه کشاورز و عمله بودند. ظاهراَ بچه های همسایه های چشم دیدن این تازه وارد ها را که ظاهری نونوار داشتند و روزگار بهتری را پشت سر گذاشته بودند نداشتند. آنها ادب و فرهنگ متفاوت بچه های تازه وارد رابه حساب تفرعن آنها گذاشته بودند. استانیسلاس ، برادر جیمز ،در همان روزهای نخست ، نزاع سختی با یکی از بچه ها داشت. بنابراین خانواده بسیار زود باخشونت محیط آشنا شد. جیمز جویس نیز چنین نزاعی داشت اما نه با بچه های محل ؛نزاع جیمز با بچه های مدرسه بود. دبیرانشای مدرسه بلودر ، جورج دمپسی، که بسیار شیک پوش بود ،سبیل می گذاشت و همیشه شاخه گل کوچکی روی یقه اش خودنمایی می کرد. و به خصوص طرف توجه و مورد احترام دانش آموزان مدرسه بود، به اطلاع مدیرمدرسه بلودر رسانده بود که در گوشه یکی از كلاس ها پسری نابغه، به نام جیمز جویس، آرام می نشیند و به دقت به سخنان او گوش می دهد. بدین ترتیب،‌پدر ویلیام هنری، رئیس مدرسة بلودر،‌بارها از جیمز جویس تمجید به عمل آورده بود و طبیعی بود كه جمیز جویس رشك برخی از دانش آموزان كلاس را برانگیزد. آنها در انتظار فرصتی بودند تا با شاگرد متفاوت كلاس تسویه حساب كنند. آنها بعد از ظهر روزی كه یكی از اشعار جیمز جویس رادر روزنامه دیواری مدرسه دیدند كه به دستور جورج دمپسی آورده شده بود، دیگر درنگ را جایز ندانستند. بعد از تعطیل مدرسه،‌چندین بفر از آنها به دنبال جمیز جویس راه افتادند و همین كه به جایی خلوت رسیدند،‌پیش رفتند و نظر او را در چند مورد جویا شدند و از جمله از او پرسیدند كه بهترین شاعر انگلیسی به نظر او كیست. جیمز جویس كه هیچ ابایی از ابراز عقایدش نداشت و به راستی عاشق لُرد بایرون بود صریحاً اعلام داشت كه شاعر محبوبش كسی جز لُرد بایرون نیست. یكی از بچه ها می گوید كه شاعر محبوب تو منحرف است، دیگری می گوید كه او كافر است و آن وقت یقه او را می گیرند و می گویند كه اعتراف كند كه بایرون شاعر بی ارزشی است و چون جیمز مقاومت می كند همه با هم به او حمله می كنند و كتك جانانه ای به او می زنند و سرانجام نیز او را به روی سیم های خارداری كه در آن نزدیكی بود می اندازند ز به این ترتیب لباسهایش نیز پاره پاره می شود. جیمز بی آن كه تسلیم شود اشك ریزان راه خانه اش را در پیش می گیرد.و بدین ترتیب ،‌ رنج های او به خاطر عقاید خاصش پیرامون هنر آغاز می شود.

با گذشت زمان جیمز جویس هرچه بیشتر از جمع دوستان و گردهمایی های آنها دور میشد و قت خود را مصروف مطالعه می كرد . هنگامی كه به نویسنده ای علاقه پیدا می كرد تمامی آثار او را می خواند و سپس به سراغ نویسنده ای دیگر می رفت. رفته  رفته علاقه سیری ناپذیری به مطالعه پیدا كرد و هر كتابی به دست می آورد با ولع می خواند و با حافظة غریبی كه داشت بیشتر آنچه را می خواند به خاطر می سپرد. سالها بعد هنگامی كه در بیمارستانی بستری بود و قرار بود چشم او را برای چندمین بار جراخی كنند، خانم سیلویابیچ، صاحب كتابفروشی و شركت انتشاراتی داشت،‌به عیادتش می آید. جیمز از او می خواهد كه بار دیگر كه به دیدارش می آید منظومه بلند بانوی دریاچه‌، اثر معروف لُرد آلفرد تنیسون را با خود بیاورد. سیلویا بیچ نوشته است بار دیگر كه به عیادت او می آید جیمز از او می خواهد كه هر صفحه ای را می خواهد از منظومه بانوی دریاچه بیاورد و مصرع اول آن را بخواند. سیلویا سپس در ادامه می افزاید: «بعد ازخواندن مصراع اول درنگ كردم، آن و قت جویس تمام آن صفحه و نیز صفحه بعد را بدون حتی یك لغزش از بر خواند. آن وقت قانع شدم كه جویس نه تنها منظومه بانوی دریاچه بلكه یك كتابخانه شعر و نثر را می تواند از ب ربهواند و بنابراین آنچه را از مطالبی كه می خوانده بعدها بی آن كه زحمت باز كردن متن را به خود بدهد به آسانی به یاد می آورد...».

جیمز جویس د رماه جون 1902 در رشته زبان های مدرن مدرك لیسانس گرفت و چند ماه بعد برای تحصیل در رشته پزشكی عازم فرانسه شد. او ابتدا باقطار، سپس با كشتی و سرانجام باقطار خود را به پاریس رساند. در این سفر فرصت داشت تابه اقدامات خود پیش از سفر به پاریس بیندیشد. او ابتدا به خانم گریگوری نامه نوشته بود. خانم گریگوری، نمایشنامه نویس ایرلندی و چهره برجسته در دوران تجدید حیات ادب ایرلند بود. او كه به جمع آوری بخش مهمی ازفولكلور ایرلند پرداخته بود، در پایه گذاری تئاتر ادبی در ایرلند نقش مهمی داشته بود. جویس از جمله گریگوری نوشته بود: من اینجا در لیرلند تحصیل در رشته طب را به دلیل دشواری هایی كه برایم به وجود آوردند رها كردم. حال قصد دارم در دانشگاه پاریس درشته طب به تحصیل بپردازم و برای تامین هزینه های لازم در آنجا به تدریس زبان انگلیسی خواهم پرداخت اینها رامی نویسم تا ببینم از دست شما چه كاری بر می آید. نمی دانم در    پاریس چه برسر من خواهد آمد اما چیزی كه می دانم این است كه به هر حال موقعیت من بدتر از آن جا نخواهد بود. قصد دارم دوشنبه اول دسامبر با كشتی شبانه عازم شوم و سپس با قطار از ایستگاه ویكتوریا راه نیوهیون را درپیش بگیرم . به هر حال قصد دارم بی اعتنا به دشواریهایی كه رد سر راهم خواهد بود هدف خود را عملی كنم ....

خانم گریگوری ابتدا او را به سردبیر نشریه دیلی اكسپرس معرفی كرده بود و از او خواسته بود كه كتاب برای جویس بفرستد تا او بانوشتن نقد بتواند در آمدی كسب كندو از طرف دیكر به یكی از پزشكان ساكن لندن نامه ای نوشته بود و از او خواسته بود كه جویس را به دوستان پزشك خود در پاریس معرفی كند. درهمین زمان نامه ای كه خانم گریگوری به ویلیام باتلر ییتس نوشته بود نتیجه خود رانشان داده بود ییتس‌،شاعر مشهور ایرلندی، بی درنگ به دنبال نامه گریگوری نامه ای برای جویس فرستاده بود .

در عین حال پذیرایی كه از او در لندن به عمل امده بود به او روحیه بخشیده بود. ییتس در ایستگاه به پیشوازش آمده بود. ییتس كه از پیش از ورود او آگاه بود ساعت شش صبح خود را به ایستگاه رسانده بود. جویس از او سپاسگزار بود. شاعر مسن تمام روز را با او گذارنده بود . او را به صرف صبحانه، ناهار و شام دعوت كرده بود،‌كرایه كالسكه او را داده بود. او را به نزد كسانی برده بود كه فكر می كرد به كار جویس می آید. به او اندرز داده بود كه مقالاتی درباره ادبیات فرانسه بنویسدو به نقد كتاب بپردازد. بنابراین او را به دفتر نشریه های آكادمی و اسپیكر برده بود. جویس به محض رسیدن به پاریس یكراست به هتل كرنی رفت. هتل ك نی در محله كارتیه لاتن،‌در آن روزگار، جایی بود كه جهانگردان انگلیسی بی پول در آن اقامت می كردند. در واقع، جویس با رویای زندگی در پاریس و پزشك شدن پا به پاریس گذاشته بود. پول اندكی كه در جیب داشت و پدرش به ناو داده بود با آرزوهای دور و دراز او هم خوانی نداشت. در 21 دسامبر به یكی از دوستانش نوشت كه نامید من به تحصیل در رشته پزشكی به یاس تبدیل شده و سبب آن چیزی جز فقر نیست. سپس ابتدا تلاش كرد تا با كار تدریس زبان انگلیسی در آمد كسب كند؛ با این همه،‌ گرسنگی مداوم او را ضعیف می كرد. به این ترتیب زندگی در غربت رفته رفته دشواریهای خود را نشان داد. جیمزجویس،‌در واقع، دابلین ، پایتخت میهن خود، ایرلند، را ترك گفته بود و به تبعیدی خود خواسته دست زده بود. او حتی گرسنگی را به جان خریده بود. در واقع،‌غاز و حشی برای فرار از ستم انگلیسی ها به خارج گریخته بود. او حالا در پاریس اقامت داشت اما در خیال درسرزمین محبوبش زندگی می كرد. در آن پاریس افسانه ای به یاد روزهای گذشته بود. دابلین ‌،شهر زادگاهش، برای او حكم اتاق بویناك بیماری را داشت كه همه در آن به جای آن كه پنجره ها را بگشایند تا هوای تازه اتاق را بیا كند سعی می كردند پنجره ها را بسته نگه دارند. این تصویر «آكندن اتاق از هوای تازه» را جیمز جویس از استادش، هنریك ایبس، نمایشنامه نویس بزرگ نروژی، به وام گرفته بود. جویس در دوران جوانی،‌در هفده سالگی‌،در مقاله ای با عنوان «تئاترو زندگی» كه آن را برای اعضای انجمن ادب وتاریخ دانشكده محل تحصیلش خواند از جمله آورده بود. این مقاله تحسین بسیاری را بر انگیخت، اما تحسین حاصل، در مقابل احساس شگفتی استادان و همكلاسان او، هنگامی كه چهارماه بعد مجله معتبر فورت نایتلی ریویوی لندن مقاله دیگری از جویس را با عنوان «نمایش جدید ایبس» در شماره اول آوریل خود به چاپ رساند قابل قیاس نیود. این مقاله كه درباره نمایشنامه هنگامی كه ما مردگان برخیزیم نوشته شده، همان مقاله معروفی است كه پیام سپاسگزاری هنریك ایبس رابه دنبال داشت.

سال بعد یعنی در سال 1901 به مناسبت هفتادو سومین سال تولد اییس نامه ای به او نوشت. این نامه با توجه به سن و سال او در این دوران، آگاهی و شناخت عمیق جویس را از جامعه و دستاوردهای نابغه ای كهنسال از عصر خود به قیان نشان می دهد.

بدین ترتیب، جیمز جویس در بیست و دو سالگی جا پای خنریك ایبسن گذاشته بود كه در جوانی میهن خود را به قصد زندگی در ایتالیا و آلمان ترك گفته بود. تبعید خود خواسته جویس در عین حال با گسست هایی همراه بود كه یكی از آنها خبر مربوط به بیماری شدید مادرش بو كه جویس ناگزیر سراسیمه خود را به بالین مادر در دابلین رساند. مرگ مادر با آن انبوه دشواری هایی كه از سر گذرانده بود و رنج هایی كه تحمل كرده بود از خسران های در خور توجه زندگی جویس به شمار می آید. جویس دریكی از این گسست ها یا سفرهای ضروری به میهن، روزی در خیابان ناسوی دابلین در حال قدم زدن بود كه زنی بلند قد سرزنده ،‌طناز، خوش اندام با گیسوانی بلند و بلوطی توجهش را جلب كرد. او را تا هتل محل اقامتش تعقیب كرد. روز بعد اطلاعاتی بیشتری از او به دست آورد. نامش نورا بارناكل بود. چند وقتی بود به دابلین آمده بود و سواد چندانی نداشت اما در همان نگاه اول جویس راشیفته خود كرده بود. نوراناكل اهل گالوی بود.نورا بارناكل در اولین قرار حاضر نشده بود؛ اما جیمز نشد بار دیگر به سراغ او رفت . قرار ملاقات این بار در ساحل رودخانه دابلین گذاشته شد. تاریخ این قرار روزسه شنبه شانزدهم ژوئن 1904 تعیین شد. جیمزجویس، در این روز، كه برایش فراموش ناشدنی بود و بعدها آن را در رمان بزرگش،‌اولیس، جاودانه كرد، اطلاعات بیشتری از نورا به دست آورد. نورا از دست مزاحمت های بستگانش به دابلین آمده بود. آن دو هیچ سنخیتی با هم نداشتند. یكی از آنها نویسنده ای روشنفكر و با استعداد و دیگری زنی نه چندان باسواد بود؛ با این همه،‌آنها به صورت زوج وفادار در آمدند كه تا پایان عمر در كنار هم به زندگی ادامه دادند.

به هر حال، جیمز ونورا بی آنكه به بستگان خود اطلاع دهند و بی آن كه مراسم نامزدی میان آنها انجام گیرد عازم زوریخ شدند. جویس امیدوار بود كه در زوریخ با كار تدریس زندگی آرام وبی دغدغه ای را در كنار نورا آغاز كند اما در آنجا كاری به دست نیاورد،‌ناگزیر عازم اتریش شد و سرانجام در تریست اقامت كرد.

آن گونه كه جویس یه یكی از دوستانش گفته است،‌زندگی با یك زن دشوار ترین كاری است كه مردان با آن روبه رو هستند. وظایف نورا نیز در این میان چندان آسان نبود محیط غربت بود؛ نورا با زبان ایتالیایی وآلمانی آدم های تریست آشنایی نداشت؛ شوهرش بی كار بود و‌،درعین حال، برای نوشتن به محیط آرام و بی دغدغه نیاز داشت؛ و خودش نیز ابستن بود. به این ترتیب دشواری های نورا اندك نبود؛ اما او زنی نبود كه از زندگی توأم با تنگدستی چندان هراسی به خود راه دهد و همین  روحیه بود كه سبب می شد محیط خانه از وجود تنش عاری باشد. جویس نیز كه عاشق هنرش بود، عاشق نوشتن بود، در این راه هیچ چیز، حتی تنگدستی، دشواری های روزمره و به طور كلی هیچ مانعی نمی توانست از توجه وعلاقه بی حدش به هنر نوشتن جلو گیری كند. جیمز جویس در این زمان مشغول نوشتن مجموعه داستان دابلینی ها بود. جویس در نامه ای درباره دابلینی ها نوشته است،‌قصد من آن بود با فصلی از تاریخ اخلاق كشورم را بنویسم و بدین منظور مكان دابلین رابرای این كار انتخاب كردم؛ زیرا این شهر مركز فلج است و منظور او از فلج همه آن موانعی است كه رشد آزادانة روح و هنر او را در سرزمینش تهدید می كرده است. «مردگان» كه منتقدان آن را بزرگترین داستان قرن بیستم به شمار آورده اند نمونه ای از مجموعه داستان یاد شده است كه در آن گابریل،‌قهرمان داستان وسایر آدم های آن ،‌ گرفتار آن فلج و یا، بهتر گفته شود،‌گرفتار مرگ در زندگی شده اند. در داستان «مردگان» سخنرانی گابریل در سر میز شام نقطه عطف داستان است.

در آغاز جنگ جهانی اول جویس و خانواده اش به سوئیس كه در آن زمان در جنگ بی طرف بود نقل مكان كد. البته مقامات سوئیس او را از انجام هرگونه فعالیتی بر حذر داشتند. اما جویس كه فردی آزادیخواه بودو هرگونه خشونتی را تقبیح می كرد و از اعمال فشار نفرت داشت انسانی نبود كه دست روی دست بگذارد. و به اقداماتی نیز دست زد.

در دهة دوم قرن بیستم ظهور دو كتابفروشی و انتشاراتی در خیابان اودئن پاریس به طور وسیع به ترویج ادب و هنر دامن زد. تصادفاَ مدیران این دو كتابفروشی هر دو زن بوده اند. آدرین مو نیه بیشتر كتابهای فرانسوی می فروخت و هر كتابی را جویس می خواست در اختیارش می گذاشت. كتابفروشی او ، خانه دوستداران كتاب،‌محل تجمع نویسندگان همچون آندره ژید،‌پل والری، پل كلودل و دیگر نویسندگان و شاعران فرانسوی بود. سیلویابیچ،‌صاحب كتابفروشی و انتشاراتی شكسپیر و شركا‌،كه از امریكا به پاریس آمده بودوجیمز را با بسیاری از نویسندگان از جمله تی اس الیوت‌،مارسل پروست، ارنست همینگوی،‌شرووداندرسن،‌ گرترود استاین‌،اسكات فیتز جرالد و فرانك او كانر آشنا كرد‌. چاپ اولیس آغاز شد و جویس اجازه یافت هر چقدر می می خواهد در نمونه هایی چاپی دست ببرد، به طوری كه سرانجام به اندازة یك سوم حجم كتاب بر اولیس افزوده شد. و این كاری بود كه شاید هیچ انتشاراتی اجازه آن رانمی داد.

با اعلام آگهی چاپ كتاب‌،سیل سفارش ها از سوی بسیاری از كتابفروشی ها و شركت های پخش كتاب و نیز اشخاص به انتشاراتی شكسپیر و شركا رسید كه از جمله می توان از وینستون چرچیل، نخست وزیر وقت انگلیس، یاد كرد كه یك نسخه از كتاب را برای خود سفارش داد.

به هر حال‌،نوشتن اولیس در 1914 و در زمانی كه در تریست اقامت داشت آغاز شده بود. جویس هنگامی كه در همین شهر اقامت داشت با ازرا پاوند دیدار كرد و از دشواری های مالی خود با او گفت. ازراپاوند از او دعوت كرد كه به پاریس بیاید اما جویس نپذیرفت. با این همه،‌ در ماه ژوئیه 1920 جویس كه همراه خانواده اش به پاریس رفت تا از آن راهی انگلستان شود قصد داشت یك هفته ای در پاریس بماند اما این یك هفته تا پایان جنگ جهانی دوم‌، یعنی مدت بیست سال، به درازا كشید. در آن سال ها به یك تعبیر هرچه روشنفكر در جهان وجود داشت ساكن پاریس بود. پاریس در واقع جایی بود كه روشنفكران جهان را به خود جلب می كرد،‌ كه از جمله می توان به گرترود استاین‌، ارنست همینگوی ، اسكات، هنری میلرو...و با آمدن جیمز جویس به پاریس در واقع افسانه ای ترین روشنفكران زمانه نیز به جمع آنها اضافه شده بود.

با چاپ و پخش اولیس اظهار نظرهای ضدو نقیض آغاز شد. گروهی به تحسین و دسته ای به تقبیح آن پرداختند. همینگوی نوشت كه اولیس اثری شگفت انگیز است. ویرجینیا وولف از تمجید تی اس الیوت و ابراز تحسین او نسبت به اثر تازه جویس برآشفته شد و به تمسخر نوشت:«تام تصور می كندكه اولیس با جنگ وصلح برابری می كند» و جیمز جویس را بیسواد و عامی خواند. پل كلودل نسخه ای را كه امضای جویس را داشت و برایش فرستاده شده بود پس فرستاد.

استیوارت گیلبرت یكی از منتقدانی بود كه كتاب مفصلی درباره اولیس نوشت و به تعریف رمان پرداخت. گیلبرت یكی از اعضای نهضت انقلاب واژه شناخته می شد. گیلبرت، درعین حال،‌ در كتاب خود مطالبی را گنجاند كه سبب سر درگمی بسیاری شد كه اولیس را خوانده بودند و خوششان آمده بود. تنها كسی كه در آن دوران از اولیس تمجید كرده بود ساموئل بكت،‌ نویسنده بزرگ ایرلندی بود.

سیلویا بیچ به دنبال موافقت جویس با چاپ رمان اولیس بی درنگ به اهمیت گامی كه برداشته بود پی برد و در نامه ای به مادرش نوشت كه چاپ اولیس به معنای كسب هزاران دلار است و گذشته از آن چاپ رمان اولیس نام كتابفروشی و انتشاراتی  او را بر سر زبانها خواهد انداخت. مسئولان چاپ نهایت تلاش خود را به كار بردند تا دو جلد از رمان را در روز موعود آماده كنند . دو جلد كتاب از چاپخانه كه در فاصله دوری از پاریس قرار داشت. به وسیله قطار ارسال شد. سیلویا بیچ ساعت هفت صبح روز دوم فوریه 1922 در ایستگاه قطار حاضر بود و دو جلد كتاب را دریافت داشت. نسخه ای را با تاكسی به در خانه جویس رساند . دوستان جویس همه در آن جا لحظه شماری می كردند . تا جشن رونمایی كتاب را برگزار . سیلویا نسخه دیگری را در ویترین مغازه اش گذاشت. در آن روز بسیاری از مشتاقان كتاب كه خبر را شنیده بودند در پشت در كتابفروشی شكسپیر و شركا ازدحام كرده بودند. اولیس تا مدتها در پاریس قابل دسترسی بود چرا كه چاپ و حتی خرید و فروش آن در انگلیس و آمریكا ممنوع بود و جهانگردان آمریكایی كه به پاریس می آمدند نسخه هایی از اولیس را جایی در چمدان های سفری خود پنهان می كردند و قاچاق برای دوستان خود به امریكا می بردند.

با گذشت هر روز بر شهرت اولیس و نویسنده آن افزوده می شد. هر چند اولیس پرخواننده ترین رمان شناخته نمی شد اما نویسنده آن مشهورترین نویسنده دوران خود بود و به خصوص اثر او،‌ اولیس،‌ تاثیر همه جانبه ای بر نسل جدید نویسندگان امریكا داشت و برخی از آنها‌،همچون ویلیام فاكنر و تامس وولف كه به اروپا آمده بودند از آن همه تحسین و حرف و نقلی كه انتشارا اولیس به پا كرده بودند شگفت زده بودند. حتی نویسندگان صاحب نامی همچون همینگوی واسكات فیتز جرالد به شهرت و اعتبار جویس اذعان داشتند.

جیمز جویس نام رمان خود را اولیس را از اودیسه،‌ اثر معروف و بزرگ حماسی هومر، شاعر یونانی،‌ برگرفته است. اودیسه ، كه درسال 700 پیش از میلاد سروده شده، گزارش ماجرای زندگی اودیسوس پس از سقوط شهر ترواست. فیلمی كه شون والش،‌كارگردان نام آور ایرلندی بر اساس رمان اولیس ساخت توجه محافل سینمایی را كه ساخت فیلمی بر اساس اولیس را كاری دشوار و حتی ناممكن می دانستند به خود جلب كرد. شون والش كه عنوان فیلمش را بلوم نهاد نزدیك به پنجاه بار به بازخوانی اولیس پرداخت . بیش از هشصد فیلمنامه ابتدایی برای آن نوشت تا سرانجام فیلمنامه دلخواه را آماده كرد. ساخت این فیلم كه ده سالی فكر كارگردان را به خود مشغول داشته بود سرانجام از رمان اولیس،‌كه مهمترین رویداد ادبی قرن بیستم به شمار آمده است، اثر سینمایی وفادار به متن و در عین حال دخشانی ارائه داد.

جویس هنگام اقامت در اروپا در شهرهای زیادی اقامت داشت كه از جمله می توان به شهرهای تریست،‌زوریخ، پولا،‌لوكارنو، رم و پاریس اشاره كرد. جویس قسمت مهمی از اوقات خود را در رستورانها و كافه های این شهرها گذرانده است‌،چه كافه های ارزان قیمت كه محل رفت و امد كارگران و ملوانها بود و چه رستورانها و كافه های اشرافی و گران قیمت كه محل دیدار و گفت و گوی روشنفكران به شماز می آمد. خانواده جویس كمابیش بیشتر وقت ها بیرون از خانه غذا می خوردند. جویس همیشه اصرار داشت صورت حساب را با هر تعداد افراد یا مهمانهایی كه با او بودند خود بپردازد. در پاریس هنگامی كه به خیابان گالیله نقل مكان كرد اغلب به رستوران معروف فوكه می رفت. جویس در این رستوران همیشه برسر یك میز و روی یك صندلی می نشست . غذایش همیشه ثابت بود. او صدف خوراكی، جوجه كباب و قارچ می خورد. دسر او یك جام بستنی و میوه بود. سپس نرم نرم تا ساعت یازده و نیم یا دوازده شب نوشیدنی خود را كه سفارش داده بود می خورد. او سپس راهی خانه می شدوكارش را آغاز می كرد. معمولا دیر از خواب بیداز می شد؛ چون تا دیر وقت شب بیداز مانده بود و كار كرده بود. بعد از ناهار نیز چرتی می زد و سپس قلم به دست می گرفت . ساعت كار كه تمام می شد از جا بر می خواست ،‌لباس می پوشید،‌عصای اشرافی سفید رنگش را كه وی‍‍ژه نابینایان بود به دست می گرفت و راهی خانه دوستش،‌پل لئون، می شد. پل لئون یكی از دوستان صمیمی او بود. جویس برای دوستی او احترام زیادی قائل بود. پل از مهاجران روسی بود كه در 1918 از ستم بلشویك ها گریخته بود و همراه همسرش به غرب پناهنده شده بود. جمیز جویس نگرانی های مالی نیز داشت. او گلایه می كرد كه هزینه هایش بیش از در آمدهای اوست و اضافه می كرد كه مثلا پیكاسو كه شهرت او را ندارد درآمدش بیش از اوست و در ازای چند ساعت كار 20 تا 30 هزار فرانك درآمد دارد.جویس در سراسر زندگی در اروپا زندگی خانه به دوشی داشت. پیوسته ناگزیر بود كه محل زندگی و نیز مدرسه بچه ها-لوسیا و گئورگ-را تغییر دهد.

جویس تلخترین خاطراتش را از زندگی در شهر تریست داشت كه از سال 1905 در آن اقامت كرده بود. در یكی از روزهای زندگی در همین شهر كه تنگدستی او را به جان آورده بود؛‌آه در بساط نداشت؛ طلبكارها فشار می آوردند و ویراستار مجموعه داستان دابلینی ها نظرهای اصلاحی غیر قابل اجرایی داشت، جویس دچار افسردگی شدیدی شده بود و در یك لحظه از خود بی خود شدن دستنویس رمان تصویر هنرمند در جوانی را در بخاری انداخته بود اما دخترش مانع از نابودی كتاب شده بود.در سال 1919، پس از چهارده سال زندگی متناوب در شهر تریست دشواری های كمر شكن مالی او همچنان برجا بود. از را پاوند كه در این سال به اشاره دوستان مشترك از ماجرا آگاه شده بود در نامه ای از جویس خواسته بود تا با هم دیدار كنند و به چاره جویی بپردازند. پاوند، در این ملاقات،‌با دیدن جویس، از وضع رقت بارش متاثر شد. آنچه را می دید باور نمی كرد. پاوند، بی درنگ برای جویس یك دست لباس دست دوم و یك جفت كفش خرید. پاوند در این ملاقات به جویس پیشنهاد كرد كه به پاریس نقل مكان كند. یكی از مهمترین عوامل كه سبب ماندن جیمز جویس در پاریس شد حضور و یاری های بی دریغ از راه پاوند به او بود.

جویس پس از اتمام رمان اولیس دست به كار نوشتن بیداری فینگن زد. به پایان بردن این رمان هفده سال به طول انجامید . یكی از عوامل كه سبب تأخیر در اتمام این رمان شد بیماری دخترش، لوسیا،‌بود. در واقع بیماری لوسیا سبب نگرانی و رنج همیشگی جویس بوده است. فشارها و دشواری های زندگی خانواده سرانجام خود را به صورت فوران های عصبی در لوسیا،‌كه ظاهراً نسبت به دیگر اعضای خانواده  از حساسیت زیادی برخوردار بود،‌نشان داد. گفته می شود كه تغییر مداوم كحل سكونت، مدرسه و حتی زبان تاثیر سوء بر او داشته است. لوسیا به هنگام زندگی در زوریخ ناگزیر بود زبان آلمانی بیاموزد،‌در پاریس می بایست زبان فرانسوی فرا گیرد، در حالی كه اعضای خانواده در محیط خانه به زبان انگلیسی و نیز زبان ایتالیایی كه به هنگام اقامت طولانی در تریست یاد گرفته بودند گفت وگو می كردند. از این گذشته،‌یه هنگام اقامت جویس در پاریس بچه ها شاهد هفده بار خانه كشی خانواده خود بودند. بیماری لوسیا اولین بار،‌ در دوم فوریه 1932 ،‌خود رابه صورت حاد و انكار ناپذیر نشان داد. لوسیا در این روز با پرتاب یك صندلی به طرف مادرش پنجاهمین سالگرد تولد جیمز جویس را بر او تلخ كرد. خشونتی كه آن روز لوسیا از خود نشان داد سبب شد كه برادرش گئورگ او را به آسایشگاه ببرد و بستری كند. در ماه آوریل لوسیا ابراز تمایل كرد كه به انگلستان برود. ترتیب سفر او داده شد اما جیغ های متوالی او در ایستگاه قطار پاریس پدر ومادر را وحشتزده كرد و عجولانه او را به خانه یاز گرداندند.

ماه بعد لوسیا را در كلینكی بستری كردند و در همان جا پزشكی بیماری او را اسكیزوفرنی از نوع كمیاب آن تشخیص داد. با وخیم تر شدن موقعیت لوسیا بر خودخوری جیمز جویس افزوده می شد. او خود رامتهم و مسئول می دانست و احساس گناه می كزد و با دیدن رنج ها و ناراحتی های لوسیا دچار افسردگی شدید می شد. با همه دشواری هایی كه لوسیا برای جویس به وجود می آورد او حاضر نمی شد برای آسوده كردن خاطر خود لوسیا را در تیمارستان بستری كند. پس از چندی لوسیا را به انگلستان و از آنجا به ایرلند فرستادند به این امید كه هوای آنجا برایش مناسبتر باشد. این بار آیلین همراه او بود. لوسیا در ایرلند یك بار اتاق پذیرایی خانه را به رنگ سیاه در آورد و یك با نیز دست به خودكشی زد. این خشونت ها نشان می داد كه باید او را در قید و بند نگه دارند. همین كار را هم كردند و او را با كُتِ مهار كننده به یك روستای و سپس به یك بیمارستان منتقل كردند. پس از چندی لوسیا را با كت مهار كننده به پاریس بردند و در یك بیمارستان روانی بستری كردند. جویس و همسرش به بسیاری از پزشكان بیمارستان های مشهور انگلستان ‌، سوئیس،‌فرانسه،‌ بلژیك و جاهای دیگر مراجعه كردند. آنها حتی لوسیا را نزد كارل گوستاویونگ، روانكاو مشهور سوئیسی،‌بردند و او اظهار كرد كه بیماری لوسیا یك مورد استثنایی است و به درمان پاسخ نمی دهد.

ناراحتی چشم یكی دیگر از عوامل تأخیر در اتمام رمان بیداری فینگن بود. سالی كه جیمز جویس رمان اولیس را به پایان برد ناراحتی چشم او كه از مدتها پیش خود را نشان داده بود رو به وخامت گذاشت. جویس تا اواسط دهة 1920 نه بار تحت عمل جراحی چشم قرار گرفته بود. با آغاز سال 1928 جویس دیگر نمی توانست چیزی بخواند. با این همه ،‌ درسال1930 جویس به دكتر آلفرد فوگت،‌ چشم پزشك مشهور زوریخ،‌ مراجعه كرد و مشهورت با او امید تازه ای در دل جویس پدید آورد. در ماه مهِ همین سال دكتر  فوگت یازدهمین عمل را انجام داد كه نتیجه رضایت بخش بود. با این همه، جویس تا آخر عمر به مشورت مداوم نیاز داشت و موقعی كه بیماریش عود می كرد می بایست برای دیدن دكتر فوگت راه زوریخ را در پیش می گرفت. اما به هر حال آن وضع اسف با رو نگران كننده چشم هایش برای همیشه از میان رفته بود.

جویس به رغم دشواریها و نگرانی ها،‌ نوشتن بیداری(شب زنده داری) فیگن را كه در 1922 آغاز شده بود ادامه می داد. او با رمان اولیس داستان روز زندگی قهرمان داستانش را به نگارش در می آورد و در آن،‌با به كارگرفتن جریان خودآگاهی،‌كلید درك الگوهای عاری از نظم و ترتیبِ جهان بیداری ذهنِ انسان را به دست می دهد. اما با بیداری فینگن،‌ و در واقع‌،‌ با كتاب شب به درون جهان راز آمیز خواب و خفتگان نقب می زند. به عبارت دیگر بیداری فینگن، كه تمامی آن گزارش یك رؤیاست،‌ رویه شب سكه ای است كه اولیس رویة روز آن است.

بیداری فینگن ظاهرأ با حال و هوای دوران خود،‌دوران پیكاسو،‌ جاز ،‌آثار دتالی واستراوینسكی ،‌پرسپكتیو مغشوش و ساعت های ذوب شده،‌و به طور كلی، دوران مدرنیسم ،‌نوشته شده است . با این همه،‌ در آن نشانه هایی دیده می شود كه نشان می دهد جیمز جویس عمیقاَ كلاسیك است. او در بیداری فینگن كه آخرین اثر اوست‌،‌در تقابل با توهمات كاتولیسیسم ایرلندی ،‌كه زندگی را نفی می كند،‌به تایید شكوهمند زندگی دست می زند.

بیداری فینگن در ماه مه 1939 انتشار یافت. چیزی نگذشت كه جنگ جهانی دوم آغاز شد. جویس و نورا كه در زوریخ اقامت داشتند و پیشروی های هیتلر آنها  را وحشتزده كرده بود به سرعت خود را به پاریس رساندند و از آنجا به روستایی نزدیك لیون پناه بردند. باسقوط پاریس به دست سربازان هیتلر جویس را به فكر انداخت كه فرانسه را ترك گوید. یكی از نگرانی های عمدة او و نورا لوسیا بود كه قرار گذاشتند ابتدا خودشان بروند وسپس برای او كه در بیمارستان بستری بود اقدام كنند. انتخاب محل یكی از دشواری های دیگر جویس و همسرش بود. آنها پس از مشورت بادیگران سرانجام زوریخ را كه در جنگ جهانی اول به آنجا پناه برده بودند انتخاب كردند. اما مقامات دولت سوئیس به اطلاع جویس رساندند كه به این شرط او را می پذیرند كه بی طرفی را كاملا رعایت كند و برای این كار در خواست پانصد هزار فرانك وثیقه نقدی  كردند. این مبلغ از سوی دو سرمایه دار زوریخی تأمین شد و خانواده جویس روز14 دسامبر 1940 عازم زوریخ شدند و روز 17 دسامبر به آنجا رسیدند.

اوائل ماه بعد،‌یعنی روز نهم ژانویه 1941 جویس و نورا مثل همیشه كه شام را در رستوران كرونن هال می خوردند عازم این رستوران شدند. اما جویس چیزی نخورد .ابتدا باقاشق و بشقاب،‌گویی كه در جست و جوی چیزی باشد،‌ ور رفت، سپس بشقاب را پس زد سیگاری گیراند و این به معنای آن بود كه شامش را خورده است. نورا به هیچ وجه مشكوك نشد كه او چیزی را پنهان می كند. اما دیروقت شب شدت درد معده او را ناگزیر كرد كه ناراحتی خود را بروز دهد. روز بعد آمبولانس او را به بیمارستان صلیب سرخ برد. روز شنبه یازدهم ژانویه عمل جراحی كه روی او انجام گرفت ظاهراَ موفقیت آمیز بود اما پس از به هوش آمدن به نورا گفت كه من جان سالم به در نمی برم. جویس روز دوشنبه ساعت دوازده وپانزده دقیقه چشم از جهان فروبست. جسد او را در مجاورت باغ وحش زوریخ به خاك سپردند. نورا بعدها گفت كه جویس به شیرها بسیار علاقه مند بود،‌ خوشحالم كه او در آنجا دفن كرده اند. ده سال بعد نورا نیز به او پیوست و در كنار او به خاك سپرده شد. زن و شوهر اكنون باهم به غرش شیرها گوش می دهند. جویس در دوران دانشجویی هنریك ایبسن رابه خاطر قاطعیت لجاجت آمیزش در به چنگ آوردن رازهای زندگی ستوده است. رازی كه او خود كشف كرده تلاش برای زنده ماندن است؛ تلاشی كه چرخه«برخاستن، افتادن و باز برخواستن» بدان تداوم می بخشد. در واقع ،‌ تلاش برای زنده ماندن درونمایة رمانهای بزرگ او،‌ اولیس و بیداری فینگن، را تشكیل می دهد. بدین ترتیب، جیمزجویس،‌ بزرگترین نویسندة قرن بیستم، خوانندگان بی شمار آثارش را به پایداری در زندگی دعوت كرده است.

پایان. حسین رسولی اندیشه نو

تكاب.تابستان 1389




(http://http://s3.picofile.com/file/7383068381/gabriel_garcia_marquez_02.jpg)