تبلیغات
بیوگرافی نویسندگان مشهور دنیا - بیوگرافی گوستاوفلوبر


بیوگرافی کامل نویسندگان مشهور دنیا

درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

Image result for ‫گوستاوفلوبر‬‎

بیوگرافی : گوستاو فلوبر

شاهكاراو: مادام بوواری

گوستاو فلوبر، آدم بسیار غریبی بود. فرانسویها معتقدند كه او نابغه بود .فلوبر ، رمان رآلیستی جدید را آفرید و مستقیما و غیر مستقیم، در تمام نویسندگان رمان كه از روزگار او پیدا شده اند، اثر گذاشته است. توماس مان وقتی «بودنبروكز» را نوشت ، آرنولد بنت وقتی «حرفهای خاله زنكها» را نگاشت، تئودور درایزر وقتی «سیستر كاری» را نوشت، از راهی كه فلوبر روشن كرده بود می رفتند. هیچ نویسنده ای را نمی شناسیم كه با چنین كوشش تند و سركشی ‌، خود را وقف صنعت ادبیات كرده باشد. در نظر او نویسندگی، آنطور كه در نظر اكثر نویسندگان جلوه می كند،‌ یك فعالیت بسیار مهم نبود، بلكه كاری بود كه جای كارهای دیگر را می گیرد، جای كارهایی كه فكر را آسوده می كند، به بدن نیرو می بخشد و گنجینه تجربه را غنی می سازد . فلوبر معتقد نبود كه زیستن، هدف زندگانی است؛ برای او ، هدف حیات، نوشتن بود. هیچ راهبی در حجرة خود هرگز لذائذ جهان را با رغبتی بیش از آنچه فلوبر كمال و تنوع زندگی را فدای آرزوی خود كرد تا یك اثر هنری بیافریند، فدای عشق به خداوند نكرده است.Image result for ‫گوستاوفلوبر‬‎

                                             

فلوبر در 1821 در روان به دنیا آمد. پدرش رئیس بیمارستان بود و با زن و بچه هایش آنجا زندگی می كرد.  خانوادة فلوبر، فامیل خوشبخت، بسیار محترم و دولتمندی بود. فلوبر، مثل هر پسر بچه دیگر فرانسوی كه از طبقة او بود،‌ تربیت شد؛ به مدرسه رفت، باپسرهای دیگر دوست شد، كمتر كار كرد، ولی خیلی كتاب خواند. فلوبر ، احساساتی و خیال پرور بود و نظیر بسیاری از بچه ها و پسر های دیگر، از آن احساس تنهایی درونی كه آدمهای حساس تمام عمر با خود دارند، ناراحت بود.

می نویسد: «وقتی به مدرسه رفتم ،‌بیش ازا ده سال نداشتم ، ولی خیلی زود، سخت از نوع بشر بیزار شدم، این لطیفه نیست، جدی می گفت. پیش از دوران جوانی ، آدم بد بینی بود. صحیح است كه درست همانوقت ،‌«رمانتیسیسم»‌دربحبوحه قدرت خود و بد بینی «مد» بود آدم درست سر در نمی آورد كه چرا فلوبر ، با داشتن یك خانوادة مرفه ،پدر مادر بسیار مهربان ،‌خواهری كمه شیفتة او بود، و دوستانی كه از آنها خیلی خوشش می آمد، واقعأ باید زندگی را تحمل نا پذیر و همنوعان خود رانفرت انگیز بداند. فلوبر ، سالم و نیرومند و رشید بود. اولین داستانهای او كه در دوران نوجوانی ، نوشته است ، آش شله قلمكاری از بدترین گزاف گوییهای رمانتیسیم است، و بد بینی فلوبر،‌مسلماً ساختگی نبود.

فلوبر وقتی پانزده ساله بود،‌ حادثه ای رخ داد كه در همه حیات او اثرگذاشت. تابستان آن سال ، خانواده او به تروویل، كه آن زمان ده كوچكی در كنار دریا بود و یك مهمانخانه داشت،‌رفتند و در آنجا به موریس شلزینگر و زنش برخوردند. شلزینگلر ، ناشر نتهای موسیقی و آدمی تقریبا ماجراجو بود. بد نیست تصویری را كه فلوبر بعدها از زن او كشید،‌ رونویس كنیم:« او بلند بالا و سبزه بود. موهای مشكی پر شكوهی داشت كه حلقه حلقه روی شانه هایش ریخت. بینی او ، چون بینی یونانیها، دیدگانش پر فروغ و ابروانش كمانی و زیبا بود؛ پوستی درخشان داشت و گویی مهی از طلا بر آن نشسته بود. باریك اندام و ظریف بود، انسان رگهای آبی را كه بر گلوی خرمایی وارغوانی رنگ او پیچ وتاب می خورد، می دید. به همه اینها، كرك نرمی را كه بر لب بالایی او سایه می انداخت و به چهره وی حالت مردانه و جدی می دادف بیفزایید. این چهره چنان بود كه مه رویان بور را تحت الشعاع خود قرار می داد. او آهسته حرف می زد: صدایش چون آهنگ موسیقی، پر تحریر و نرم لطیف بود».

                                     

فلوبر دیوانه وار عاشق این زن شد. او بیست شش ساله بود و كودكی شیرخواره داشت. ولی فلوبر كمرو بود و اگر شوهر خانم آدم شاد و دل زنده ای نبود حتی می ترسید با زن او حرف بزند. موریس پسر را با خود به سواری برد و یك بار،  سه نفری باكشتی بادی به گردش  رفتند. فلوبر و الیزا پهلوی هم نشستند. شانه های آنها به هم می سایید و پیراهن او به دست فلوبر می خورد. الیزا با صدای آهسته و شیرینی حرف می زد، ولی فلوبر چنان منقلب بود كه نمی توانست از حرفهای او كلمه ای را به یاد بیاورد. تابستان تمام شد،‌ آقا و خانم شلزینگر از تروویل رفتند. خانواده فلوبر به روان و گوستاو به مدرسه برگشت. او قدم به وادی عشق بزرگ، عشق پا برجای خود گذاشته بود. دو سال بعد، به تروویل برگشت و در آنجا به او گفتند كه الیزا اینجا بوده و رفته است. فلوبر هفده ساله بود. آنوقت به نظرش رسید كه سابقأ ، به قدری منقلب بوده كه نتوانسته است الیزا را واقعا دوست بدارد. حالا او را جور دیگری دوست داشت، با شور و اشتیاق یك مرد؛ وغیبت الیزا، عشق او را تشدید كرد. وقتی به روان برگشت، كتابی را كه شروع كرده بود، دوباره دست گرفت: «خاطرات یك دیوانه» را ، و داستان آن تابستانی را كه عاشق الیزا شلیزینگر شده بود بیان كرد.

                                                          Image result for ‫گوستاوفلوبر‬‎

فلوبر وقتی نوزده ساله شد، پدرش او را به پاداش اینكه فارغ التحصیل شده بود، با دكتر «كلوكه» نامی به سفر تفریحی كه كوههای «پیرنه» و جزیرة «كرس» فرستاد. در آنوقت فلوبر نوجوان رشیدی بود. معاصران وی او را چون غولی بلند قامت،وصف كرده اند، ولی قد او فقط صدو هفتاد سانتیمتر بودو در كالیفرنیا یا تكزاس،‌مردی به این قد و قواره را آدم كوتاه می گویند. او ، لاغر و خوش اندام بود؛ مژگانهای سیاهش، چشمهای بسیار درشت او را كه رنگ سبز مایل به آبی «دریایی» داشت،‌ می پوشانید و موهای باند قشنگش ، روی شانه هایش می ریخت. زنی كه در آن زمان او را می شناخت، چهل سال بعد گفت كه فلوبر، به زیبایی یك خدای یونانی بود. در بازگشت از كرس، مسافران در «مارسی» توقف كردند و یك روز صبح كه فلوبر از آب تنی بر می گشت، زنی را دید كه در حیاط مهمانخانه نشسته است. فلوبر سر صحبت را با او باز كرد و با هم به گفتگو پرداختند. اسم زن ، اولالی فوكو بود و می خواست پیش شوهرش كه در «گینه فرانسه» كار می كرد، برود. فلوبر و اولالی، آن شب را با هم گذراندند، شبی كه به گفته خود او شب عشق آتشین بود، آتشین عشقی كه به قشنگی غروب كردن آفتاب در برف است . فلوبر از مارسی رفت و اولالی را دیگر دوباره ندید. این، اولین تجربه این جوری او بود و در او تأثیر عمیقی گذاشت.

كمی پس از این ماجرا، فلوبر به پاریس رفت تا حقوق بخواند،‌نه برای اینكه وكیل عدلیه بشود، به این علت كه مجبودر بود شغلی داشته باشد. ولی در پاریس ،‌حوصله اش سر رفت؛ از كتابهای حقوقی خودش، از زندگی دانشگاهی، حو صله اش سر رفت؛ و همشاگردیهایش را بابت ابتذالشان، ادا و اطوارشان، ذوق و سلیقه بورژوائی شان ،حقیر می شمرد. در این دوره بود كه رمان كوچكی به نام «نوامبر» نوشت و در آن ماجرای كوتاه خود را با اولالی فوكو وصف كرد. و چشمهای دخشان و ابروهای كمانی و گردن گرد سفید و لب بالایی الیزا شلزینگ را كه كرك آبی فام داشت، به اولالی داد.

فلوبر دوباره با شلزینگرها رابطه برقرار كرد، به این نحو كه در دفتر كار ناشر، سری به او زد. او فلوبر را به یكی از مهمانیهای ناهار كه هر چهارشنبه در آپارتمانش می داد، دعوت كرد. الیزا، مثل همیشه زیبا بود. آخرین بار كه فلوبر رادیده بود، گوستاو جوانكی بی دست و پا بود. ولی حالا مرد شده بود، مردی مشتاق، پرشور وخوشگل و خوش هیكل. طولی نكشید كه الیزا فهمید فلوبر او را دوست دارد. فلوبر، بزودی با زن و شوهر خودمانی شد و روزهای چهارشنبه مرتباً با آنها ناهار می خورد . با هم به سفرهای تفریحی كوتاه می رفتند. ولی مثل همیشه كمرو بود و مدتها جرأت نداشت عشق خودرا اظهار كند. وقتی بالاخره این كاررا كرد،‌الیزا ،‌برخلاف تصور او ،‌از كوره در نرفت ،‌ولی حاضر نشد مترس او بشود. سرگذشت الیزا، عجیب بود. در 1836 كه فلوبر اولین بار او را دید،‌فكر كرد-همه این فكر را می كردند- كه او زن موریس شلزینگر است؛ ولی نبود. او به «امیل ژوده» نامی كه گرفتار دردسر مالی بود،‌شوهر كرده بود. در نتیجه این گرفتاری، شلیزینگر به ژوده پیشنهاد كرده بود كه پول مورد احتیاج او را تهیه كند و او را از تعقیب قانونی نجات بدهد، به شرط اینكه ژوده از فرانسه برود و زنش را ول كند. ژوده این كار را كرد و شلزینگر و الیزا، با هم زندگی كردند-چون در آن زمان ، در فرانسه طلاق و جود نداشت- تا اینكه ژوده در 1840 مرد و آنها توانستند با هم ازدواج كنند. می گویند الیزا، با وجود غیبت و مرگ امیل ژوده، همچنان او را دوست داشت؛ و شاید این عشق قدیمی و احساس وفاداری به مردی كه برای او خانه و زندگی تهیه كرده بود و پدر طفلش بود (شلیزینگر) دست به دست هم داد تا در مورد تسلیم به در خواستهای فلوبر، دو دل شود. ولی فلوبر، پرشور بود و بالاخره الیزا را اغوا كرد كه یك روز به آپارتمان او بیاید. با اشتیاق تب آلودی ،منتظر الیزا شد. به نظر می رسید كه سرانجام می رود تاپاداش عشق خود را بگیرد.

                                                       Image result for ‫گوستاوفلوبر‬‎

الیزا ، هرگز نیامد.

سپس در سال 1844، دوباره حادثه یا رخ داد كه برای فلوبر نتایج خطیری داشت. یك شب تاریك ، فلوبر به اتفاق برادرش از ملكی كه مال مادر آنها بود و برای سركشی به آنجا رفته بودند، به «روان» بر می گشت. برادرش كه از او نه سال بزرگتر بود، شغل پدر را اختیار كرده بود . یكمرتبه، فلوبر «احساس كرد كه او در سیلی از آتش می برند و مثل سنگ به كف درشكه افتاد». وقتی یه هوش آمد ، سر تا پا آغشته به خون بود. او را به روان بردند و در آنجا، پدرش دوباره از او خون گرفت؛ والرین و «نیل» به او دادند وتوی گردنش فتیله گذاشتند؛ از كشیدن سیگار و خوردن شراب و گوشت، ممنوعش كردند. تا مدتی، همچنان غشهای شدید می كرد. اشباحی می دید و صداهایی می شنید، تشنج او را می گرفت و سپس بیهوش می شد. وقتی به هوش می آمد، خسته و كوفته و اعصابش سخت ناراحت بود. این بیماری فلوبر، خیلی در پرده مرموز است دكترها ، از نقطه نظرهای مختلف راجع به آن حرف زده اند . بعضی ها ف‌رك و پوست كنده گفته اند كه مرض صرع بود و عقیده دوستان فلوبر هم همین بود. دختر برادر او، در «خاطرات» خود این مطلب را مسكوت گذاشته است. آقای رنه دومسنیل ، كه خودش دكتر و مؤلف كتاب مهمی در بارة فلوبر است، مدعیست كه بیماری او صرع نبود، بلكه چیزی بود كه او اسمش را «هیسترواپیلپسی» گذاشته است. خیال می كنم فكر می كرده كه اگر اقرار كند یك نویسندة برجسته ، مصروع بوده، از ارزش كتابش تا حدی كم می شود.

به هر حال ، فلوبر حالا با این حقیقت  روبرو بود كه گرفتار مرض وحشت انگیز یست ،‌ مرضی كه حملات آن قابل پیشبینی نیست. لازم بود كه طرز زندگی خود را عوض كند. تصمیم گرفت كه دست از تحصیل حقوق بكشد، و مصمم شد كه هرگز ازدواج نكند.

 در 1845 ، پدرش مرد، و دو ماه بعد، خواهرش «كارولین» هم كه فلوبر او را می پرستید، پس از زاییدن دختری، مرد. فلوبر و خواهرش وقتی بچه بودند از هم جدا نمی شدند، و تاوقتی كه كارولین ازدواج كرد، نزدیكترین و عزیزترین دوست برادرش بود.

دكتر فلوبر، كمی پیش از مرگش، ملكی به اسم «كرواسه» در ساحل «سن» خریده بود. این ملك، یك عمارت قشنگ سنگی دویست ساله داشت كه جلوی آن مهتابی ساخته بودند، یك كلاه فرنگی كوچولو هم كه مشرف به  رودخانه بود داشت. در اینجا، بیوه دكتر فلوبر، با پسرش گوستاو ودختر كوچك كارولین،‌منزل كرد. پسر ارشدش «اشیل»، زن داشت و چون مثل پدرش دكتر جراح بود، در بیمارستان «روان» جانشین او شد. كرواسه، تا آخر عمر ، خانه فلوبر شد. گوستاو از بچگی ، گاه گاه چیز می نوشت و حالا كه نمی توانست مثل بیشتر مردها زندگی كند، تصمیم گرفت خود را به كلی وقف ادبیات كند. او در طبقه اول عمارت، اتاق كار بزرگی داشت كه پنجره هایش به رودخانه و باغ باز می شد. فلوبر، روش منظمی در زندگی اختیار كرد. در حدود ساعت ده صبح از خواب بیدار می شد، نامه های رسیده و روزنامه ها را می خواند، ساعت یازده ناهار مختصری می خورد و تا یك بعد از ظهر در اطراف مهتابی قدم می زد، یا در كلاه فرنگی می نشست و كتاب می خواند. یك بعد از ظهر، به كار می پرداخت و تا وقت شام كه هفت بعد از ظهر بود، كار می كرد . بعد از شام ، در باغ قدم می زد و دوباره تا دیر وقت شب كار می كرد. هیچ كس را نمی دید، جز یكی دو تن از دوستان كه گاهی از آنها دعوت می كرد چند روزی پیش او بیایند تا در بارة اثر خود با آنها گفتگو كند. از این كه بگذریم ، خود را از هر جور تفریحی محروم كرده بود.

ولی می دانست كه در كار نویسندگی،‌لازم است از امور دنیا تجربه داشته باشد و نمی تواند یكسره،‌مثل آدم گوشه نشینی زندگی كند. به همین جهت لازم دید كه هر سال سه چهار ماه به پاریس برود. رفته رفته كه مشهور شد. با روشنفكرهای زمان خودش آشنا شد . من اینطور می فهم كه فلوبر، بیشتر مورد ستایش بود تا مورد محبت. رفقایش او را آدمی بسیار حساس و بسیار آتشی یاقتند. هیچ مخالفتی را تحمل نمی كرد و رفقا مواظب بودند كه با او مخالفت نكنند، چون اگر جرأت چنین كاری را می كردند ، خشم او وحشت انگیز بود. او ،متعد تند نوشتة مردم دیگر و مثل همة نویسنده ها، دچار این خیال باطل بود كه آنچه را خودش نمی تواند بنویسد، بی ارزش است. از طرف دیگر ، با هر انتقادی كه از نوشتة خود او می شد، سخت از كوره در می رفت و آن را به حسادت، بد خوای ، یا حماقت نسبت می داد. در این مورد هم بیشباهت به بسیاری از نویسندگان برجسته دیگر نبود. وجود نویسندگانی را كه می خواستند معاش خود را با قلم به دست آورند، یا كوششی به خرج می دادند كه خود را جلو ببرند، تحمل نمی كرد. بر این عقیده بود كه هنرمند،‌با پول در آوردن ، خود را خوار و فیف می كند. البه برای او اشكالی نداشت كه این طرز تفكر بی طمعانه را اتخاذ كند، چون در این وقت ثروت كلانی داشت.

ولی این، تا حدی پیشاپیش گفتن مطالب است. در 1846 ،‌فلوبر ضمن یكی از مسافرتهایش یه پاریس ، در كارگاه «پرادیة» مجسمه ساز، به شاعره ای برخورد كه اسمش «لوئیز كله» بود. شوهر او ، هیپولیت كله، مقلم موسیقی و فاسقش ویكتور كوزن فیلسوف بود. لوئیز كله، از آن نویسندگانی بود كه نظیر آنها در دنیای ادب فراوان است و خیال می كنند كه كشش و كوشش، جانشین شایسته «استعداد» است. و به كمك زیبایی، در محافل ادبی، مقامكی دست و پا كرده بود. سالنی داشت كه پاتق مشاهیر و خودش مشهور به «موز»بود. موهای قشنگش را حلقه حلقه می كرد و حلقه ها، صورت گردش را در بر می گرفت. صدایش پر شور، پر احساس و لطیف بود. فلوبر، یك ماهه ، فاسق او شد. ولی البته ، جای فیلسوف را كه وابستگی او به لوئیز «رسما» تصویب شده بود، نگرفت. وقتی می گویم فلوبر فاسق او شد، منباب صحبت است، چون هیجان یا كمرویی او ، باعث شده بود كه عجالتاً،‌نتواند وصلت را كامل كند و این مسأله او را خیلی عذاب می داد. فلوبر به «كراسه» برگشت و اولین نامة عاشقانه خود را به لوئیز كله نوشت. این نامه ها زیاد وعجیت ترین كاغذهای عاشقانه ایست كه تاكنون عاشقی به معشوقة خود نوشته است. «موز» فلوبر را دوست داشت؛ ولی مته به خشخاش می گذاشت و حسود بود. فلوبر، نه حسود بود و نه سختگیر. خیال می كنم می توانیم حدس یزنیم كه فلوبر، از اینكه قاسق زنی زیبا و مورد توجه فراوان مردم بود. به خود می بالید. ولی ، او مردی بود كه سخت با خواب و خیال زندگی می كرد و مثل بسیاری از خیالپردازها، فهمید كه آرزو با عمل، خیلی فاصله دارد. «موز» می خواست كه فلوبر به پاریس بیاید و در آنجا زندگی كند، فلوبر به او گفت كه نمی تواند مادر خود را ترك كند. آنوقت «موز» از او تقاضا كرد كه یا به پاریس بیشتر بیاید یا به «مانته». مانته جایی بود كه گاهی آنجا همدیگر را می دیدند. فلوبر به ناو نوشت كه فقط وقتی می تواند از «كرواسه» بیرون برود كه عذر موجهی داشته باشد، و «موز» غضبناك جواب داد: معنی این حرف اینست كه مواظبت هستند؟ پیشنهاد كرد كه به «كرواسه» بیاید، ولی فلوبر به هیچ وجه اجازه نمی داد كه او چنین كاری بكند.

«موز» نوشت: «عشق تو عشق نیست. به هر حال در زندگی تو عشق مفهوم زیادی ندارد». به این گفته، فلوبر جواب داد: «می خواهی بدانی كه دوستت دارم؟ بله، تا آن حد كه می توانم دوست داشته باشم. یعنی:‌برای من عشق در زندگی مقام اول را ندارد، بلكه در درجه دوم اهمیت قرار دارد». واقعأ كه خیلی ندانم كار بود: یك بار، از لوئیز كله خواست تا از یك دوست خود كه در «كاین» زندگی كرده بود پرس و جو كند كه بر سر اولالی فوكو-زنی كه در مارسی با او عشقبازی كرده بود- چه آمده است. و حتی از لوئیز خواست كه نامه او را نبه اولالی برساند؛ و وقتی لوئیز این مأموریت را با كمی خشم و رنجش پذیرفت، حیرت كرد. در این كار به قدری پیش رفت كه برخوردهای خود را با روسپیها،‌برای او شرح می داد. به گفته خودش، نسبت به روسپیها تمایلی داشت كه غالباً آن را بر می آورد. ولی مردها ، آنقدر كه دربارة زندگی جنسی خود دروغ می گویند، راجع به هیچ چیز نمی گویند؛ و من از خودم می پرسم:‌ آیا در این مورد، فلوبر به «قدرتی» كه تا حدی فاقد آن بود، نمی بالید؟ هیچ كس نمی داند كه فلوبر چند بار دچار غش و حمله شد، حمله هایی كه پس از تمام شدن، او را ضعیف و افسرده و دلتنگ می كرد. ولی، می دانیم كه دائماً تحت داروهای مسكن بود و احتمال فراوان دارد، اینكه راضی می شد لوئیز كله را آنهمه كم ببیند این بود كه تمایلات جنسی او، زور آور نبود.

ماجرا، به این صورت ، تا نه ماه ادامه داشت. در 1849، فلوبر به اتفاق «ماكسیم دوكان» عازم سفر خاور نزدیك شد. دو دوست، به مصر و فلسطین و سوریه و یونان، سفر كردند و در بهار سال 1851 به فرانسه برگشتند. فلوبر روابط خود را با لوئیز كله از سر گرفت و مثل سابق دست به كار نامه نگاری با او شد، مكاتبه ای كه روز به روز تلختر و زننده تر می شد. لوئیز، همچنان به او اصرار می كرد كه به پاریس بیاید، یا اجازه دهد كه او به «كرواسه» بیاید. ولی فلوبر همچنان دلائلی می تراشید كه نه خودش به پاریس برود و نه اجازه دهد كه او به «كرواسه» بیاید. و بالاخره در 1854، نامه ای به لوئیز نوشت و در آن گفت كه دیگر او را نخواهد دید. لوئیز ، شتابان به «كرواسه» رفت و با خشونت طرد شدو این ، آخرین ماجرای عشقی جدی فلوبر بود. در آن ، بیشتر «ادبیات» وجود داشت تا زندگی؛ بیشتر، نمایش بازی كردن به چشم می خورد تا عشق.

تنها زنی كه فلوبر او را صمیمانه و صادقانه دوست داشت، الیزا شلزینگر بود. سفته بازیهای شوهر او ، به مصیبت انجامیده بود و آقا و خانم شلزینگر، با بچه های خود رفته بودند تا در «بادن» زندگی كنند. فلوبر، الیزا راتابیست سال دیگر ندید. تا آنوقت هر دو ، خیلی عوض شده بودند. الیزا ، لاغر شده بود،‌پوست او ،‌آب و رنگ لطیف خود را از دست داده بود و موهایش سفید شده بود. فلوبر،‌چاق شده بود،‌سبیل بسیار بزرگی داشت و برای آنكه طاسی سرش رابپوشاند،‌كلاه بی لبة مشكی سر گذاشت. همدیگر رادیدند، از هم سوا شدند. در 1871، موریس شلزینگر مرد؛ و فلوبر، پس از آنكه الیزا را سی و پنجسال دوست می داشت. اولین نامه عاشقانه خود رابه او نوشت، و به جای آنكه نامة خود را مثل  همیشه با عبارت: «بانوی عزیز» شروع كند، آن را با این كلمات: «عشق قدیم من، محبوبی كه همیشه دوستت داشته ام » شروع كرد. الیزا مجبور بود برای انجام كاری ، به فرانسه بیاید. فلوبر و او ،‌در «كرواسه» همدیگر را دیدند،‌در پاریس با هم ملاقات كردند. پس از آن تا آنجا كه كسی خبر دارد، دیگر همدیگر راندیدند.

                                                                                        Image result for ‫گوستاوفلوبر‬‎

فلوبر وقتی در خاورنزدیك سفر می كرد، به این فكر افتاده بود كه رمانی بنویسد، رمانی كه راهی كاملا نو ، پیش پای او گذاشت. این رمان، «مادام بوواری» بود. اینكه چطور شد فلوبر به فكر نوشتن آن افتاد.، حكایت عجیب ، غریبی دارد. فلوبر،‌ضمن یك سفر تفریحی كه به ایتالیا كرد، در جنووا،‌تصویری از «وسوسة سن آنتوانی» كاربروگل دید و این تابلو ، در او سخت اثر گذاشت و وقتی به فرانسه برگشت‌،یك تابلو كنده كاری ،‌كرا «كالو» كه همان مضمون را نشان می داد،‌خرید. بعد، به خواندن هر مطلبی كه در این  باره بود پرداخت و وقتی اطلاعاتی را كه لازم داشت به دست آورد. كتاب راتمام كرد، دنبال دو تن از صمیمی ترین دوستان خود فرستاد تا به «كرواسه»ه بیایند و كتاب را برای آنها بخواند كتاب را چهار روز قرائت كرد، چهار ساعت بعد از ظهرها و چهار ساعت شبها. قرار شده بود كه تا تمام مطالب كتاب خوانده نشود، كسی عقیده ای ابراز نكند. نصف شب روز چهارم ، فلوبر كه كتاب را تا آخر خوانده بود، مشت خود را روی میز كوبید و گفت: «خب؟»یكی از آنها جواب داد: «به عقیده ما باید آن را در آتش بیندازی و راجع به آن ،‌بعد از این ،‌حرفی هم نزنی» ضربه  خرد كننده ای بود. روز بعد،‌همان دوست ،‌كه می خواست از شدت ضربه بكاهد، به فلوبر گفت: «چرا سرگذشت دلامار را نمی نویسی؟». دلامار، در بیمارستان «روان» كارورز و سرگذشتش مشهور بود. در قصبه ای نزدیك «روان» طبابت می كرد، و پس از مرگ زن اولش- بیوه ای كه از او خیلی بزرگتر بود- دختر خوشگل جوان یكی از دهاتیها را كه در آن حوالی زندگی می كرد،‌گرفت. زنك،‌خودنما و ولخرج بود. فوری،‌از شوهر بیروحش وازده شد و یك «گله » فاسق گرفت. پولی را كه نمی توانست پس بدهد،‌ صرف خرید لباسها كرد و تا خرخره توی قرض افتاد. بالاخره سم خورد. فلوبر، این داستان بی ارزش ناچیز را،‌با صداقت كامل، تعقیب كرد.

وقتی شروع به نوشتن «مادام بواری» كرد، سی ساله بود. چیزی منتشر نكرده بود. به استثنای «وسوسة سن آنتونی» اولین آثار نسبتا مهم او، صرفا راجع به خودش بود؛ در حقیقت این نوشته ها ، داستانی كردن ماجراهای عشقی خود او بود. حالا، هدفش این بود كه سبك نگارشش ،  نه تنها رآلیستی، بلكه «عینی» باشد. تصمیم گرفت كه حقیقت را، بی طرفداری، یا غرض ، بگوید ؛ و خودش، به هیچ وجه وارد روایت نشود. مصمم شد حقایق واقعیاتی را كه می بایست بگوید بیان كند و خصوصیات روحی و فكری و اخلاقی اشخاصی را كه می خواست در باره آنها حرف بزند نشان دهد، بی آنكه خودش این خصوصیات راتفسیر بكند. نه آنها را محكوم كند و نه آنكه ستایش نماید. اگر نسبت به یكی از بازیگران، احساسات موافق دتارد، موافقت خود را نشان ندهد؛ اگر بلاهت دیگری ، او را از كوره در می برد،‌یا بدخواهی سومی،‌او را متغیر می كند، اجازه ندهد كه كلمه ای از خودش ،‌آن را آشكار كند. همین كار را هم كرد و شاید به همین جهت است كه بسیاری از خوانندگان ،‌در این رمان ،‌خشكی و سردی خاصی دیده اند. در این «بیطرفی» حساب شده و سرسختانه، هیچ چیز كه شور و گرمی ببخشد وجود ندارد. گرچه شاید اینكه دارم می گویم، نقطة ضعفی در ما باشد، عقیدة من اینست كه ما ، به عنوان خوانندگان رمان ، وقتی بدانیم كه نویسنده، در احساساتی كه ما را وادار به درك آنها كرده است خودش هم شریك است، دلخوشی پیدا می كنیم.

ولی كوشش فلوبر، كه می خواهد شخصیت خود را در مطالب داستان به هیچ وجه دخالت ندهد، باشكست روبرو می شود؛ چنانكه كوشش هر رمان نویسی در این راه، به جایی نمی رسد. زیرا: محال است نویسنده ای بتواند شخصیت خود را مطالب رمان ،‌اصلا دخالت ندهد. كار بسیار خوبی ست كه رمان نویس،‌بگذارد تا قهرمانان رمان او ،‌ماهیت خود را خودشان توضیح بدهند و تشریح كنند و تا آنجا كه امكان دارد، بگذارد اعمال آنها ، نتیجة خصوصیات روحی و فكری و اخلاقی آنها باشد.

فلوبر ، همانوقت كه تصمیم گرفت سرگذشت «دلامار» را بنویسد، شخصیت خود را ، وارد رمانش كرد. و نیز وقتی قهرمانانی را كه بنابود در آن شركت كنند آفرید، با این كار، شخصیت خود را در رمان خود دخالت داد. در جریان پانصد صفحه رمان، به بازیگران زیادی معرفی می شویم و به استثنای دكتر «لاریویر» كه بازیگرا كوچكیست، حتی یكی از آنها هم، خصیصة خوبی ندارد: مردمی پست، فرمایه ، احمق، مبتذل و ناقابلند. خیلی ها هستند، ولی نه همه . و باور كردنی نیست كه در شهری ،‌هر اندازه كوچك، دست كم یك نفر را نتوان پیدا كرد كه معقول ، مهربان و كمك كار باشد. وقتی از فلوبر پرسیدند كه الگوی«اما» كی بود. گفت: «مادام بواری خود منم». مادام بواری ، از این جهت كه می كوشید با خواب و خیالهای خود زندگی كند. یك آدم استثنائی بود؛ از لحاظ زیبایی، استثنائی بود. حوادث داستان نیز ، آن اجتناب ناپذیری را كه فلوبر می جست، كاملا ندارد. وقتی اولین فاسق «مادام بواری» او را سر خورده و مایوس می كند، «اما» گرفتار تب مغز می شود و این مرض او را تا آستانة مرگ می برد و چهل و سه روز طول می كشد. باید دانست: تب مغز كه مدتها مرض مورد پسند رمان نویس هایی بود كه می خواستند كلك یكی از قهرمانها را برای مدتی بكنند، تا آنجا كه ما می دانیم، در علم پزشكی مرض شناخته شده ای نیست؛و اگر فلوبر گذاشت كه « اما»، به آن شكل طاقت فرسا از آن رنج بكشد، خیال می كنم فقط برای این بود كه می خواست او مرض طولانی و پرخرجی بگیرد. این حادثه ضمنی، خواننده را وادار به باور كردن نمی كند؛ و نیز ، تا آنجا كه مربوط به این امر است، مرگ بوواری او را متقاعد نمی كند: آقای بوواری ، صرفاً برای این می میرد كه فلوبر می خواست كتاب خود را تمام كند.

چنانكه همه می دانند،‌نویسنده و ناشر،‌ تحت تعقیب قرار گرفتند، به این اتهام كه «مادام بواری» ،‌یك اثر خلاف اخلاق است. هنگامی كه نطقهای دادستان و وكیل مدافع را می خوانید. دادستان،‌چند تكه از مطالب كتاب را كه ادعا می كرد مستهجن است، خواند. قطعات مورد استناد او ‌،حالا آدم را به تبسم وا می دارد. این تكه ها،‌در مقایسه با توصیفهایی كه از عمل عشق می شود و رمان نویسهای جدید ما را به خواندن آنها عادت داده اند، بسیار پاكیزه و محجوبانه است. ولی آدم نمی تواند باور كند حتی در آن زمان دادستان از خواندن آنها یكه خورده باشد. وكیل مدافع ، استدال كرد كه این تكه ها ،‌لازم بوده و نتیجه اخلاقی رمان ، خوب است؛ چون مادام بوواری بسزای بدرفتاری خود رسید. قاضیه ، نطر او را قبول كردند و و خوانده ها تبرئه شدند. گویا در آن زمان ، به خاطر كسی خطور نكرده بود كه اگر مادام بواری، آخر و عاقبت بدی آورد، برای این نبود كه مرتكب زنا شد، بلكه برای این بود كهم پول نداشت تا صورت حسابهایی را كه بالا آورده بود بپردازد. اگر او غریزة صرفه جویی دهاتی فرانسوی را می داشت دلیل نداشت كه پیاپی فاسق عوض نكند، بدون اینكه صدمه ولطمه ای ببیند. فلوبر،‌بازیگران خود را ، در حین حركت و كماری كمه انجام می دهند،‌به خواننده معرفی می كند. وما، از صورت ظاهر آنها،‌طرز زندگی آنها محیط آنها ، ضمن یك جریان مداوم،‌ آگاه می شویم؛ یعنی: همانطور كم با مردم، در زندگی واقعی آشنا می شویم.

                                                  Image result for ‫گوستاوفلوبر‬‎

فلوبر ،:‌پندد بوفن را كه گفته است برای خوب نوشتن، آدم باید درعین حال خوب احساس كند. خوب فكر كند، و خوب حرف بزند، شعار خود قرار داد. براین عقیده بود كه یك مطلب را ، دو جور نمی توان گفت، بلكه فقط یك جور می توان بیان كرد. و نیز عقیده داشت كه جمله بندی ،‌باید برازنده فكر باشد، همانطور كه دستكش، به دست «می خورد». فلوبر پس از «مادام بواری»، سالامبو را كه عموماً آن را اثر شكست خورده ای می دانند، نوشت. سپس بخش دیگری از «آموزش عاطفی» را نوشت. «آموزش عاطفی» ، رمانی بود كه فلوبر سالها پیش نوشته بود و از آن ناراضی بود؛ عشق خود را به الیزا شلزینگر ،‌دوباره درآن توصیف كرد. بسیاری از منتقدین خوب فرانسه، این كتاب را شاهكار فلوبر دانسته اند. یك آدم خارجی ، خواندن آن را حتماً كار مشكلی می یابد. زیرا بیشتر بخشهای آن مربوط به مطالبیست كه امروزه برای او نمی تواند جالب توجه باشد. پس از این كتاب، برای سومین بار، «وسوسه سن آنتونی» را نوشت. توجه به این نكبه شگفت آور است كه چنین نویسنده بزرگی،: برای نوشتن كتابهای خود، تا این حدد تصورات معدود داشته باشد، آنهم كتابهایی كه مطالب آنها را به حد كافی پرورانده بود و آماده نوشتن كرده بود. ظاهراً به این راضی بود كه مكرر در مكرر، مطالبی را مود بحث قرار دهد كه در دوران جوانی، ذهن او را اشغال كرده بود. مثل اینست كه تا این مطالب را به شكل معینی نمی نوشت، نمی توانست روح خود را از فشار آنها خلاص كند. زمان گذشت و خواهرزادة او كارولین ، عروسی كرد. فلوبر و مادرش تنها ماندند. مادرش مرد. پس از شكست فرانسه در سال 1870، شوهر خواهرزاده اش دچار مشكلات مالی شد و سرانجام ، فلوبر برای آنكه او را از ورشكستگی نجات دهد، تمام ثروت خود را به او داد. فقط خانه قدیمی را كه نمی توانست ترك آن را تحمل كند، برای خودش نگاه داشت. فلوبر، تا وقتی چیزدار بود، به پول تا حدی به چشم تحقیر نگاه می كرد، ولی وقتی بر اثر اقدام بیغرضانه خود دچار فقر نسبی شد، فكر و غصه باعث عود كردن غشهاشد، مرضی كه مدت ده سال ،‌تقریباً از چنگش خلاص شده بود. و از ن به بعد، هر وقت كه در پاریس بسر میبرد و برای شام خوردن بیرون می رفت،‌ گی دوموپاسان می رفت تا او را بیاورد و سالم به منزل برساند. فلوبر، با انكه در ماجراهای عشقی خود رویهمرفته بدشانس بود، همیشه چند دوست ارادتمند، وفادار، و مهربان داشت. اكثر آنها، یكی پس از دیگری مردند و سالهای آخر زندگی او به تنهایی می گذشت. بندرت از «كرواسه» بیرون می رفت. بیش از اندازه سیگار می كشید. بیش از اندازه كنیاك سیب می خورد. آخرین اثری كه منتشر كرد، سه داستان بود كه در یك جلد چاپ شد. رمانی به نام «بووار و پكوشه» را دست گرفت و تصمیم داشت در آن آخرین حملة خود را به نادانی نوع بشر بكند و با دقت و محكم كاری معمولی اش، هزار و پانصد جلد كتاب خواند تا خود را با مطالبی كه فكر می كرد لازم است، مجهز كند. فلوبر خیال داشت این رمان را در دو جلد بنویسد و تقریبا به آخر جلد اول رسیده بود. صبح روز 8 ماه مه سال 1880، ساعت یازده، كلفت فلوبر به كتابخانه رفت تا ناهار او را برایش ببرد. فلوبر را دید كه روی نیمكت راحتی دراز كشیده است و زیر لب كلمات نامفهومی می گوید. پی دكتر دوید و ازو را با خودش اورد. از دست دكتر كاری ساخته نیود. در مدتی كمتر از یك ساعت، گوستاو فلوبر مرده بود....

یك سال بعد، دوست قدیمی او ، ماكسیم دوكان، تابستان را در «بادن» گذراند  و یك روز، وقتی در خارج شهر مشغول شكار بود، خود را كنار تیمارستان «ایله نو» دید. دروازه ها باز شد تا دیوانه ها به گردش روزانه بپردازند و آنها، دو به دو ،‌بیرون آمدند. در میان آنها، یكی بود كه به ماكسیم تعظیم كرد. و ، الیزاشینگر بود، همان زنی كه فلوبر او را آن همه وقت دوست داشت و آنجور بی نتیجه.

پایان

تكاب زمستان 1389

حسین رسولی 09148585876      




(http://http://s3.picofile.com/file/7383068381/gabriel_garcia_marquez_02.jpg)